تبليغاتX
به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم

به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم

ما سبز می مانیم....................................

من پشیمان نیستم

قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند

او مرا تکرار خواهد کرد................................................................... 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت19:24توسط دینا | |

امروز اولین روز بقیه عمر منه...

تولدم مبارک..............................................

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت19:8توسط دینا | |

در حضور باش هر کجا که هستی...

مهم نیست کجا ... تمام و کمال در حضور باش.

و با حضور تو هر حرکت کوچک شعله فروزانی خواهد شد

و خواهی دید که تمام حیات تو به کاروانی از نور مبدل خواهد شد. 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت7:2توسط دینا | |

از دستان من نیاموختی که من برای خوشبختی تو

چه قدرناتوانم...من خواستم با ابیات پراکنده ی شعر

تو را خوشبخت کنم

آسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهد

خوشبختی را من همیشه به پایان هفته به پایان ماه وبه پایان سال موکول می کردم

هفته پایان می یافت

ماه پایان می یافت

سال پایان می یافت

هنوز در آستانه ی در

در کوچه بودیم پیوسته ساعت را نگاه می کردم

که کسی خوشبختی و جامه ای نو به ارمغان بیاورد

روزها چه سنگدل بر ما می گذشت

ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم

چه فرسوده و پیر شده بودیم...می خواستیم

می خواستیم با دانه های بادام و خاکسترهای سرد که از شب مانده بود خود را تسلی دهیم

همیشه در هراس بودیم کسی در خانه ی ما را بزند و ما در خواب باشیم

چه قدر می توانستیم بیدار باشیم

یک شب پاییزی

که بادهای پاییزی همه ی برگ های درختان را بر زمین ریختند

به زیر برگ ها رفتیم

و برای همیشه خوابیدیم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت23:5توسط دینا | |

این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان تو را 

می بوسند.........

و در ذهن خود طناب دار تو را می بافند....................................

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت0:33توسط دینا | |

زندگی کن...و بگذار هر ممکنی پیش بیاید.

بخوان...پایکوبی کن...فریاد بزن...گریه کن...بخند.

عشق بورز...مکاشفه کن...بپیوند...تنها بمان

به بازار شوو گاه در کوهسار بیتوته کن.

زندگی کوتاه است......

آن را سرشار بگذران تا آنجا که می توانی.

و تلاش نکن که در برابر این نیاز مقاومت کنی..................... 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت21:57توسط دینا | |

یک خبر خوب و یک خبر بد برات دارم...

خبر خوب اینه که از امتحان سر بلند بیرون اومدی!

آره حالا می تونی به همه ترسهات غلبه کنی و

رویاهات و واقعیت ببخشی...

از حالا به بعد چیزهایی رو که می خوای بر آورده می کنم...

خبر بد اینه که...

این پیام قرار بود سالها قبل بهت برسه...

متاسفم.............................................................

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت17:13توسط دینا | |

یک روز سر انجام با تو وداعی آبی می کنم

می دانم

روزی از من خواهی پرسید

مگر وداع هم رنگ دارد

آن هم به رنگ آبی

من در جواب تو

فقط چشمانم را می بندم

سالی که بر من و تو گذشت

فقط ۳۶۵ روز نبود

جمعه ها را باید ۲ روز حساب کرد

باید تقویم ها را در آفتاب نهاد...تا رنگ ببازد

آسمان آویخته به من و تو است

باد می آمد.......

تو بطری ها را از آب پر کرده بودی

ما تا غروب خیال می کردیم

درون بطری ها شراب است

من دلواپس باران بودم که نبارد

باران نبارید

تو زود به خواب رفتی

هنگام خواب تو باران بارید

صفحات پاییز را از تقویم کندم

به جوی آب انداختم

در ازدحام برگ های پاییزی گم شد

تو از خواب بیدار شدی

صبحانه آماده بود...................................................................................................... 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت17:53توسط دینا | |

به جست و جوی تو

بر درگاه کوه می گریم

در آستانه ی دریا

به جست وجوی تو

در معبر بادها می گریم

در چهار راه فصول

در چار چوب شکسته ی پنجره ای         

                                                       که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرم

...........................

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

                       تا چند

تا چند ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن...

و عشق را

که خواهر مرگ است

و جاودانگی              

                        رازش را

                                با تو در میان نهاد..........  

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت16:43توسط دینا | |

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

من شناختم او را نام تو را همیشه به لب داشت

حتی در حال احتضار...آن دلشکسته ی بی نام و نشان

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود

وگفت و گو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه...

شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید

و در تصورش تصویر تو بلند ترین سرو باغ را تحقیر می کرد

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

او پاک زیست...پاکتر از چشمه های نور

همچون زلال اشک یا چون زلال قطره ی باران به نو بهار

آن کوه استقامت...آن کوه استوار

وقتی به یاد روی تو بود می گریست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو او آرزوی دیدن رویت را

حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت 

اما برای دیدن تو چشم خویش را آن در سرشگ غوطه ور

آن چشم پاک را

پنداشت

آلوده است و لایق دیدار یار نیست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شاید

روزی

اگر

چه؟

او ؟

نه

آه

               نمی آید...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت16:46توسط دینا | |