|
هست زندگی عشق و (( آن)) شکوهمند در مرکز وجودت است. هست نه محدودیت های فضا-زمان را می شناسد نه رنج ها واهمه ها و باورهای تو را. او تو را موجود دو پای راست قامتی بر سطح سومین سیاره از خورشیدی ریز در لبه ی کهکشان کوچک جهانی خرد گیر افتاده در بین تریلیون ها عالم دیگر نمی انگارد. او تو را بازتاب خود می داند و آزادی مطلق می دهد تا هر آنچه خواهی کنی. مگر مردن......................
هنگامي كه مهر شما را فرا مي خواند از پي اش برويد... اگرچه راهش دشوار و نا هموار است... و چون بالهايش شما را در بر مي گيرند وا بدهيد... اگرچه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند و چون با شما سخن مي گويد او را باور كنيد اگرچه صدايش روياهاي شما را بر هم زند چنان كه باد شمال باغ را ويران مي كند زيرا كه مهر در همان دمي كه تاج بر سر شما مي گذارد شما را مصلوب مي كند همچنان كه مي پروراند هرس مي كند و....................................................
فلسفه ی تو آن گونه نگاهی به هستی است که تو را در زندگی روزمره رهنمون باشد شاید هیچگاه آن را در هیچ مکتوبی نیابی....................
هیاهو کنیم...شاید از خواب برخیزد ما باید به سفر دور و درازی برویم باید از خواب بر خیزد مقصد را به ما بگوید ما نمیتوانیم به این برگ های مرده و عتیقه ی درختان پاییزی تکیه کنیم که را برای ما بازگو کنند جویبارهای منجمد و مرده هم دردی از ما را دوا نمی کنند پس تلخی قهوه است و ناکامی سراسر روز پرنده ای خود را به شاخه های غم زده و یخ بسته آویخت از خواب بر نخواست جهان زخمی و یاران دفن در جراحت و نا امیدی حافظه دفن در زمان گذشته انارهای شکسته میان اتاق پخش روی قالی جهیزیه ی مادران مان لحظه ای تکان خورد امیدوار شدیم که از خواب برخیزد دوباره در ملافه ها دفن شد کنار بسترش چه آتشها افروختیم با نام کوچکش صدایش کردیم پرندگان به یغما رفته در باران به ما جواب گفتند از ابر و از انار و پرتقال گسسته بودیم رهگذری که همیشه جواب سلام ما را نمی گفت امروز به سخن آمد احوالش را پرسید گفت هنوز خواب است منتظر جواب ما نشد راهش را ادامه داد بیچاره پرندگانی که کنار بسترش پرواز می کردند.
من نمی توانم باور کنم... فکر می کنم همه اش خواب می بینم. آخر چطور ممکن است؟ مگر می شود از دیوارها عبور کرد... یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم... حتی از کوه پرت شدیم و خراشی بر نداشتیم. -احمق! ما مرده ایم.
تک تک دانه های باران می خواهند داور عمر ما باشند باشند ما اعتراضی نداریم صدای یک پرنده عمر ما را در صبح کاذب زمستان به هم می ریزد این زمستان کاهل جبران روزهایی است که ما عمر را در یک روز برفی بر سر آواز مدام یک پرنده باختیم من در آن زمستان کاهل به تو گفتم... شام را بیرون از خانه بخوریم سرت را به کنار صورتم آوردی گفتی...ما پول نداریم کسی شاهد ما نبود در همه ی عمر ندانستم که چرا تو مدام و همیشه با من آرام صحبت می کردی نگاهت از فردا مدام به پنجره و به دانه های باران خیره بود کبوتران را گروه گروه برای دفن به گورستان بردیم تو هم چنان به دانه های باران خیره بودی گاهی مرا صدا می کردی و می گفتی... ما پول نداریم شام را بیرون از خانه بخوریم.
مراقب افکارت باش که گفتارت می شود...
مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود... مراقب رفتارت باش که عادتت می شود... مراقب عاداتت باش که شخصییتت می شود... مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.............................
باز کن پنجره را...که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد........... و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است. همه ی چلچله ها برگشتندو طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است. باز کن پنجره را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سرو سینه ی گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه ی باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه ی تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد....... خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن. فریدون مشیری
گاهی... دوست دارم به دورانی برگردم که تنها غم و اندوه زندگی ام شکستن نوک مدادم بود.............. دکتر شریعتی
تنها نگاه تو بود و تبسم میان ما تنها نگاه بود و تبسم. اما...نه......... گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت دست تو بود و دست من......این دوستان پاک. کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند وز این پل بزرگ -پیوند دست ها- دل های ما به خلوت هم راه داشتند... یک بار نیز یادت اگر باشد وقتی تو راهی سفر بودی یک لحظه وای تنها یک لحظه سر روی شانه های هم آوردیم با هم گریستیم.................................... تنها نگاه بود و تبسم میان ما ما پاک زیستیم.
|
About![]()
Home
|
|
<-PostContent->
<-PageContent->
|
About
<-AboutAuthor->
Home
|